تاریخ خوانی | گزارش دیدار ناصرالدین شاه با ملکه ویکتوریا


گروه تاریخ خبرگزاری فارس – امین رحیمی: ناصرالدین کجار در اولین سفر خود به انگلستان به دیدار ملکه ویکتوریا رفت و در مورد این دیدار نوشت: صبح از خواب برخاستیم و به قلعه ویندزور، مقر ملکه ویکتوریا انگلستان رفتیم، آمدیم، دست رانی را گرفتیم، دادیم. دستش و رفت بالا… رانی بلند شد و دستش را به ما نشان داد و به طرفش پرت کرد. مکل[مرصع، مزین] از الماس ساخته شده بود … نشان را با کمان بزرگ گرفت … نشستیم. ثبت اختراع و پتنت هم برای خورشید می سازم مکل الماس را با عکس خودم به ملکه دادم و او با احترام پذیرفت و خودکشی کرد.

… الماس [کوه نور] لندن مدل موی الماسی دارد، سنجاق روی سینه ملکه. “روزی که برای خداحافظی با ملکه به ویندزور رفتم، به سینه او برخورد کرد. این یک الماس بسیار خوب است.”

در سومین سفر فرنگ پس از ۱۶ سال، ناصرالدین به دیدار ملکه ویکتوریا بازگشت و در خاطرات خود نوشت: «قطار رسید. ویکتور از آلبرت ادوارد همچنین می گویند پسر بزرگ شاهزاده و ملکم در ماشینی نشستیم. گار [ایستگاه راه‌آهن] ویندزور … به جمعیتی بدون حساب متصل است هورا آنها مثل جعبه جیغ می زدند و فریاد می زدند، نمی گذاشتند این اتفاق بیفتد هیچ چیمی بینیم کجا و چه زمانی می خواهیم سلام دستان خود را بالا ببرید و تا رسیدن به درایو قدردانی خواهیم کرد گار ویندزور

یادم هست در سفر قبلی که می رفتیم و جاده را می دانستیم رسیدیم گار… نیم ساعت یا بیشتر رانندگی کردیم. برای رسیدن به ویندزور خیلی سریع بود.

ملکه و دخترانش … همه پای پله ها ایستاده بودند، ملکه چوب سیاهی در دست داشت، لباس مشکی پوشیده بود، جواهرات و مروارید پوشیده بود، با ملکه راه می رفت، می لرزید. . دستان … بسیار قدردان … … دست در دست هم از پله ها بالا رفتیم. به نظر من موقعیت ملکه خیلی بزرگ بود. ملکه خیلی پیر است، پله ها زیاد است، اما با احتیاط رفتیم بالا… رفتیم اتاقی که شانزده سال پیش رفته بودیم، وارد شدیم و روی نیمی از تخت با ملکه نشستیم، ملک خان در حال ترجمه بود. ، سپس ملکه چند تن از بزرگان را معرفی کرد. بانو لرد سال زبو ری زن خیلی جوان پلاستیکیدان[سیاست‌دان] عاقل خوب است، همه تکنیک ها پلاستیکی بدانید، در واقع، وزیر امور خارجه است.

بلند شدیم و رفتیم تو اتاق… یه شطرنجی روی میز بود، ازت پرسیدم کی میتونه بازی کنه لرد لیدی سال زبو ری او گفت: من آماده ام. با وجود زن بودن، نشستیم و شروع کردیم به بازی سال زبو ری«او شطرنج می دانست و انگلیسی های دیگر نجیب و برتر بودند و به او یاد دادند که طولی نکشید، او را گیج کردم و بازی را از او گرفتم.

انتهای، آخر پیام/




این را برای صفحه اول پیشنهاد دهید