از دل تا عرش / در جستجوی رازی که برای زمینیان فاش نشده است


خبرگزاری فارس شیراز، سامیه انصاری فرد: هنوز شروع نشده بود که صدایش را شنیدم. لبخندی زدم و همراهش رفتم.

چادرش را در سایه عشق زد، از تشنگی بی حد زوزه کشید و من به او پیوستم.

هنوز نگفته بود «سلام بر ناصر» که خانه به خانه پاهایش، حتی نعل اسب ها را جست و جو کردم. عمود بر عمود

با شنیدن داستان هیستریک ها ذهنم را به هم ریخت. به قلبم هشدار داده بودم که گرفتار عشق نشود، اما دل پرشوری که زنهار نمی شناسد. پس با او رفتم.

رفتم و چیزهای عجیبی از زمان حادثه دیدم. در همان روزی که «سر و بینی بیگناهان را بریدند»

از خاک از عمامه خونی. از میان چادر پاره شده. از گوش های پاره در گوش… سر نیزه ای بار دیگر حماقت و نادانی قرآن نیزه صفین را نشان می دهد. تاریخ تکرار شد و جهل ترکیبی دوباره صحبت کرد.

و… بی نام. چه مزرعه سرخ شده ای هستی چه منظره هولناکی در غروب عاشورا. خورشید سکوی هزاره را می خراشد و درد به مخفیگاه های هستی سرایت می کند. کمپین بدی بود. ناهموار و خشن اما تاریخ ساز.

ملکوتیان بالا می رفتند و ما زنان بی قرار در تلاشی مذبوحانه برای پیوستن به تاج و تخت بودیم. شرط اول پیوستن به ملکوت، دست کشیدن از دنیاست و اگر در دنیا غرق شدیم، رسیدن به پله های بالاتر چطور!؟

اما باز هم ناامید نبودم و سعی در تغییر و تحول نداشتم و می گویند حسین (علیه السلام) دل شکسته می خرد و شام عاشورا ربطی به گذشته مردم ندارد؟

با توجه به روز برگزاری

از فکر کردن به روز واقعه گیج و متعجب بودم. روزی که صالحان و ناصالحان در برابر هم قرار گرفتند و در تاریخ سابقه نداشته است. روزی که تمام اصول انسانی به چالش کشیده شد.

و در این کارزار نابرابر عده ای به صف مردان و برخی دیگر به صفوف شیطان پیوستند. و آن روز ملاک خوب و بد شد. معیار خوب و بد. از آن پس مردم به دو دسته حسینی و یزدی تقسیم شدند.

در جستجوی سر

روز عاشورا است و هر سال در این روز از دل تا عرش مسافت را طی می کنم، اما به نیمه راه نمی رسم، برمی گردم و عرش به همین راحتی به دست می آید. چه حرص بزرگی!

دوباره، در کمیته نشسته ام و در میان اشک ها و التماس ها، مفاهیم عجیبی را که بزرگ ترین رویداد تاریخ را رقم زده اند، بررسی می کنم.

از ائمه اطهار و پیشوایانمان می خواهم که دست مرا بگیرند و به سوی روشنایی و بن بست برسانند. همیشه در دست من بود و هرگز آن را ندیدم. او همیشه مراقب بود که من به بیراهه نروم و بی خبر باشم…

خورشید مرداد سعی می کرد بیشتر زمین را زیر آخرین پرتوهای خاک رس بسوزاند و من در جستجوی سر از دره ای به دره دیگر رفتم.

برای یافتن پاسخ به خورشید، ماه و آسمان نگاه کردم. من شک دارم که پاسخ پاتل باشد، اما آیا می توانیم از این مبارزه به جایی برسیم که فلسفه جنبش چنین مرد بزرگی را درک کنیم؟

آسمان را به شهادت روز پشت پرده گرفتم. برای ملاقات شاهدانی که عارف هستند.

سریالی که بار دیگر در هزاره تاریخ به نیزه برخاست

تا اینکه خبر آمد روز عاشورا… شهیدی که همه می شناختیم. زندگی و شهادتش را جست‌وجو کردم، شاید حقیقت به سراغم بیاید و از این لفافه مرموز بیرون بیاید.

راستی برای قرار گرفتن در راه معشوق چقدر باید فداکاری می کرد و شهدا تا به امروز چقدر برای فداکاری از منظر اسلام آماده بودند؟

این یک راز بود که هیچ کس نمی توانست پاسخ دهد. زیرا راز عشق اعتماد پنهان به خانواده است.

من اهل عشق را گواه گرفتم تا پاسخ آشفتگی درونی ام را بدهم. امسال که عاشورایی دیگر در پیش داشتیم، حکایتی عجیب و پنهانی که پس از هزار سال تاریخ، بار دیگر در راه اسرای کربلا پیشتاز شده بود و از وادی به دره دیگر می چرخید.

و حالا بعد از هشت سال، او بازگشته بود تا عاشورایی دیگر را در شیراز برگزار کند. به راستی، چه چیزی در مذهب و مسلک این ژنرال نگهبان معبد پنهان بود که او را از هم رزمانش متمایز می کرد؟

همه با مرگ روبرو هستند اما شهدا به مرگ طبیعی نمی میرند. شهدا به تحقق برترین لحظات خلقت می رسند و برگزیده می شوند.

و شهید عبدالله اسکندری نیز منتخب ویژه برگزیده برگزیده شد. زیرا در زمان حیاتشان نشانه علم و شرف و دین بود و گرنه مردم همان طور که زنده هستند می میرند.

و این داستان آزادگانی است که تاریخ مدیون آنها و فداکاری هایشان است.

انتهای پیام/ س